سکو لاریسم
اندیشه سیاسی اسلام
مفاهیم سیاسى
۩۞۩ ۩۞۩ ۩۞۩ ۩۞۩ ۩۞۩
۹/ سکولاریسم
مبانى فکرى سکولاریسم / بخش اول
حجةالاسلام محمدجواد نوروزى
مقدمه
خاستگاه رشد و تداوم فرهنگ سکولاریسم در اروپاست، به گونهاى که امروزه وجهه غالب فرهنگ غرب را تشکیل مىدهد. در گستره فراملى، کلان، ملى و فردى مىتوان از سکولاریسم بحث کرد. مجموعه مباحث این بخش در زمینه تبیین مفهوم، روند شکلگیرى و مبانى سکولاریسم است. در اروپا طى سدههاى پس از عصر روشنگرى تحولاتى رخ داد که منجر به شکلگیرى این فرهنگ شد. با توجه به انباشتسرمایه ناشى از انقلاب صنعتى و فراوردههاى صنعتى، این فرهنگ در قرن نوزدهم به استعمار و استثمار روى آورد. در مدتى اندک و به پشتوانه قدرت و توان نظامى و صنعتى، کشورهاى جهان تحت استیلا و نفوذ آن قرار گرفتند. این تفکر در مواجهه با اندیشه دینى حاکم بر جوامع اسلامى پیامدهاى گوناگونى به دنبال داشت.
در بسیارى از جوامع، نوعى دوگانگى فرهنگى و در شکل فاجعهآمیزتر آن، انقطاع فرهنگى شکل گرفت. امروزه براى برخورد با فرهنگ بیگانه و به عبارت دیگر، این مهمان ناخوانده، «غرب شناسى» از ضروریات آشکار جامعه ماست. این نوشته به سهم خود تلاش دارد تا در این زمینه، پرتوى بر ابهامات موجود بیفکند و راههایى براى دستیابى به پاسخ پارهاى از این پرسشها، که امروزه براى نسل فرهیخته و فرهنگ دولت مطرح است، نشان دهد.
نگارنده معتقد استسکولاریسم در ایران سه فرایند تحولى طى کردهاست:
نخست، مرحله شکلگیرى سکولاریسم از عصر قاجاریه تا حاکمیت رضا شاه;
دوم، دوران حاکمیتسکولاریسم از روى کارآمدن رضا شاه تا پیروزى انقلاب اسلامى;
سوم، مقطع افول جریان سکولاریسم از دوران انقلاب اسلامى به بعد.
در این بخش، پرسش اساسى این است که سکولاریسم چیست؟ فرایند شکلگیرى و مبانى فکرى آن کدام است؟ پاسخ به این پرسش در گرو تبیین مبانى سه محور اساسى است که در این نوشتار، هر یک به منزله یک فصل محسوب مىشوند:
مفهوم سکولاریسم
الف – مفهوم لغوى سکولاریسم
پیش از ورود به بحث، ضرورى است ابتدا مفهوم «سکولاریسم» را بیان کنیم. این کار موجب مىشود که از یک سو، هنگام کاربرد این واژه، مفهوم آن به دقت مورد بررسى قرار گیرد و از سوى دیگر، این بحث منجر به ایجاد چارچوبى مشترک و واحد گردد و سبب شود که از محدوده بحثخارج نشویم.
حیطه مفهومى «سکولاریسم» چیست؟ آیا مراد از آن، جدایى حوزه دین از سیاست است؟ یا فراتر از آن، الحاد و انکار خدا را نیز شامل مىگردد؟ اگر مفهوم سکولاریسم، الحاد را نیز در برگیرد، دولت مبتنى بر این رهیافت، با دین در تمامى صحنههاى فردى و جمعى و افراد دیندار، که بر اساس مبانى دینى، خود را موظف به دخالت در امور سیاسى مىدانند، برخورد و مبارزه مىکند. اما اگر چنین مفهومى را اخذ نکنیم، در برخى جوانب زندگى مانند جنبههاى فردى و فکرى اظهار دیندارى براى افراد آزاد است.
معادل لاتین این واژه secularis بوده که از واژه seculum به معناى «دنیا» یا «گیتى» در برابر «مینو» اخذ شده فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعى (۲) درباره این واژه، معانى متعددى ذکر کرده است; از جمله به موارد ذیل مىتوان اشاره کرد: ناسوتى، بشرى، بىحرمت، زمینى (غیر معنوى) دنیوى، غیر مذهبى، این دنیایى، عرفى، اینجهانى و گیتیانه (در برابر معنوى یا اخروى.)
یکى از نویسندگان معاصر غرب نیز در توضیح معناى لغوى این واژه، آن را مشتق از واژه لاتین saeculum دانسته است و معناى آن را «گروهى از مردم» مىداند. او مىگوید: در پى تحولات کلیسا، این واژه از معناى لغوى به معناى اصطلاحى منحصر شده است و به عالم مادى در قبال عالم معنوى اشاره دارد. این نویسنده همچنین معتقد است که واژه سکولاریسم در کشورهایى با مذهب پروتستان مصطلح است، اما در کشورهایى با مذهب کاتولیکاز آن به واژه لاییک ( laicitإ) تعبیر مىشود. این واژه در قانون اساسى کشور ترکیه نیز به کار برده شده و مشتق از دو کلمه یونانى [laos] به معناى مردم و [laikos] به معناى عامه مردم است، (۳) بهگونهاى که جدا از پادشاهان لحاظ شدهاند.
درزبان عربى،ازاین واژهباکلمه«العلمانیة»تعبیر شدهاست. چگونگى ورود واژه «علمانیة» به زبان عربى به طور دقیق مشخص نیست. برخىاز نویسندگان معاصر عرب تصورمىکنند که این واژه «علم» گرفته شده است. به همین دلیل، بدان (علمانیة – به کسر عین) گفتهاند.
غریز العظمة، (۴) یکى دیگر از نویسندگان عرب، درباره اشتقاق این واژه، ابتدا اظهار مىدارد که در آن ابهام وجود دارد، اما در نهایت، «علمانیة» را، که از واژه «علم» اخذ شده است صحیحتر مىداند و معتقد است مناقشاتى که در غیر این اشتقاق صورت گیرد صحیح نیست. (۵) برخى دیگر از نویسندگان عربزبان ضمن اینکه معتقدند «علمانیة» (به کسر عین) در بین نویسندگان عرب مشهور است، خود قایل به نادرستبودن آن هستند و تلفظ صحیح را به فتح عین و مشتق از «عالم» مىدانند (۶) العیسمى، جانشین میشل غفلق در حزب بعث، نیز آن را مشتق از «عالم» مىداند. (۷)
ب تعریف واژه سکولاریسم
به نظر مىرسد با توجه به معانى متعدد لغوى، که از این واژه بیان گردیده، مفهوم این واژه تا حدى روشن شده باشد وبر «سکولاریسم» را به معناى «جدا بودن جامعه دینى از جامعه سیاسى» مىداند، به گونهاى که دولتحق هیچگونه اعمال قدرت در امور دینى نداشته باشد و کلیسا نیز نتواند در امور سیاسى مداخله کند. (۸) با دقت در تعریف فوق مىتوان دریافت که برخى از این تعاریف ناظر به پیامدها و اغراض نهفته در این واژه است. برخى دیگر نیز اشاره به مبانى و مقومات فکرى صاحبان آن تعاریف دارد. در این رویکرد، یکى از اغراض مهم سکولاریسم، رهایى از سلطه کلیسا در شؤون سیاسى جامعه است; به این معنى که حاکمیتسیاسى باید از تاثیر مستقیم و غیر مستقیم کلیسا برکنار باشد. البته، برخى در این مورد، اغراض دورترى را مد نظر قرار دادهاند; از جمله اشاره به این مساله که سکولاریسم عامل اساسى وحدت اجتماعى است (۹) و جوامع با هر مسلک و گرایش فکرى در سایه سکولاریسم به وحدت دست مىیابند و از عصبیتها و جناحبندىها رها مىشوند.
در تعریفى دیگر، در باره مقومات فکرى و فلسفه سکولاریسم آمده است: «سکولاریسم» نظامى عقلانى است که روابط بین افراد، گروهها و مؤسسات را با دولتبر اساس مبادى و قوانین عمومى، که متضمن تساوى افراد جامعه در قبال آن است، تنظیم مىکند و مهمترین شاخصههاى آن عبارت استاز:
۱- جدایى دین از دولت;
۲- طرد قومگرایى و طایفهگرى سیاسى;
۳- برقرارى مساوات بین افراد ملت علىرغم اختلاف دینى که محاکم مدنى عمومى آن را تضمین مىکنند;
۴- تساوى بین زن و مرد در قانون و احوال شخصى و اینکه فرد بر اساس قوانین دینى یا مدنى یا هر دو مىتواند ازدواج کند;
۵- منشا قانونگذارى جامعه است که براساس نیازها و مشکلات قانون وضع مىکند.
۶- حاکمیت و مشروعیتحکومت از ملت است.
۷- منزلت داشتن فرهنگ علمى و عقلانى;
۸- به رسمیتشناختن حقوق مذاهب و قومیتهاى دینى گوناگون;
۹- آزادى دین از سیطره دولت و دولت از سیطره دین. (۱۰)
یکى دیگر از تعاریف سکولاریسم عبارت از این است: سکولاریسم نظامى است که بین دو جنبه روحانى و دنیوى جدایى و فاصله مىاندازد. نتیجه اینکه هر کس این جدایى را محترم نشمارد و بر کسى که حاکمیت دنیوى دارد طغیان کند و یا کسى که حاکمیت کلیسایى دارد بر جنبه دنیوى طغیان نماید از دایره شمول این تعریف خارج است. (۱۱)
این تعریف به اغراض و پیامدها اشاره دارد. در نتیجه سکولاریسم باید بین دو حوزه دین و سیاست جدایى بیفتد، به گونهاى که هر یک از اربابان این دو حوزه به حریم دیگرى تجاوز ننمایند. البته در عالم ذهن و نظریه، این تعریفى است که براى این واژه ذکر شده، اما اگر معتقد باشیم که فرایند شکلگیرى تعریف، توجه به دنیاى خارج و ماوراى ذهن است و براى ارائه یک تعریف جامع باید شاخصهاى جامعه سکولار را بیابیم و بر اساس آن، به تعریف دسترسى پیدا کنیم، به نظر مىرسد که این تعریف منطبق بر عالم خارج نیست وبه عبارت دقیقتر، این تعریف مصداق مشخص و گویایى در عالم خارج ندارد. بسیارى از کشورهاى اروپایى مدعى اعمال سکولاریسم، عملا بر حوزه دینى تعرض مىکنند و مانع بسیارى از آزادىهاى فردى یا دینى مىشوند.
یکى از مبانى فکرى سکولاریسم علمگرایى است. در تعریف ذیل، به دو عنصر اساسى مقوم سکولاریسم اشاره شده است. در این تعریف، ضمن تاکید بر این نکته که سکولاریسم لزوما با مادیگرى و بىدینى همسویى ندارد، آمده است: در مفهوم سکولاریسم، دو عنصر اساسى «علم» و «عقلانیت» نقشى قاطع و همهجانبه دارند. از همینروست که ترجمه عربى آن به «علمانیة» نزد نویسندگان عرب مورد توجه است. (۱۲) در تعریفى دیگر، با تکیه بر علمگرایى و تجربهگرایى به عنوان معیار اساسى سکولاریسم آمده است: سکولاریسم نظامى فکرى است که بر اساس آن، مىتوان انسان را مورد مطالعه تجربى قرارداد. چنانچه مىتوان اشیا را مورد تجربه قرار داد. (۱۳) برخى دیگر، در تعریف، به «اومانیسم»، یکى دیگر از پایههاى مفهومى سکولاریسم، اشاره کردهاند. در این رهیافت، مفهوم سکولاریسم وسیع و اومانیسم در اروپا به «فلسفه انسانى» معروف است. مهمترین معیارها و شاخصهاى آن جدایى دین از دولت، ظهور دولتى ملىگرا، قانونگذارى به دستبشر و طرد حقوقى الهى و جایگزینى حقوقى طبیعى است. از سوى دیگر، مدعى تقوم نظام دموکراسى بر تئوکراسى، تحول از ذهنگرایى به عینیتگرایى و عملگر
ایى، طرد علوم الهى و شکوفایى علوم تجربى و وضعى است. (۱۴)
برخى از تعاریف این واژه ناظر به روند و سیر تطور مفهوم سکولاریسم مىباشد; از جمله مطلبى که یکى از نویسندگان غربى بیان مىکند. وى مىگوید: سکولاریزاسیون واژه مبهمى است و روندى ضد و نقیض را وصف مىکند و دنیاى جدید را مىتوان ثمره سکولاریزاسیون دانست. در زبان کلاسیک مسیحیت، «سکولوم» به معناى زمانى است که فىالواقع در آن به سر مىبریم و نقطه تقابل ابدیت و جاودانگى الوهیت است. لذا، به معناى هرچیزى که به این جهان تعلق دارد نیز مىباشد. سکولاریزاسیون مدت مدیدى مفهومى قضایى بود که بر انتقال اموال کلیسا به مردم عادى دلالت داشت. این چنین بود که مردم عادى فىالمثل از «صومعه سکولاریزه» [صومعهاى که از دست کلیسا خارج شده] سخن مىگفتند. در دوران ما، برخى از مؤلفان شروع به استفاده از واژه سکولاریزاسیون در معناى عامترى کردند و آن را در وصف فرایندى به کار بردهاند که به ظهور و بسط عالم جدید منجر شده است. (۱۵)
تعریف دیگرى در همین رابطه وجود دارد که سکولاریسم را طرد و آن را رهایى از تقلید دینى مىداند. (۱۶) در تعریف دیگرى که درصدد جمعبندى جنبههاى گوناگون مبانى، روند و پیامد سکولاریسم است، سکولاریسم یک سلسله تدابیر قانونى و نظاممند است که از درگیرى شدید و طولانى سیطره دینى و دنیوى در اروپا منتجشده، در صدد جدایى دو حوزه دین و سیاست از یکدیگر است، استقلال دولت از دین را ضامن آزادى فکر و اعتقاد دینى مىداند و دولت را از اینکه رهبران دینى آراء و عقاید خود را به نام دین به جامعه تزریق کنند، باز مىدارد. (۱۷)
فرایند شکلگیرى سکولاریسم
در این مقال برآنیم تا فرایند شکلگیرى سکولاریسم، خاستگاه و سیر تحول تاریخى آن را بررسى نماییم و برخى از پیشگامان و حاملان تفکر سکولاریسم را به طور مجزا مورد شناسایى قرار دهیم. از اینرو، این بخش متضمن دو محور است که عبارتند از:
الف – سیر تحول تاریخى سکولاریسم;
ب – زمینههاى فکرى سکولاریسم.
سکولاریسم دستاورد تحولات فکرى است که پس از نهضت فکرى در پهنه اروپا ایجاد شد. این تحولات فکرى واکنشى بر سیر تحولات قرون وسطى در اروپا بود که به اعتقاد بسیارى از مورخان، از سال۴۷۶م آغاز و تا سال ۱۴۹۲م تداوم یافت. لذا، هریک از مشخصههاى سکولاریسم بازتابى از واکنشها و تحرکاتى است که در قرون وسطى توسط اربابان کلیسا و به اسم آیین مسیحیت صورت مىپذیرفت:
الف سیر تحول تاریخى سکولاریسم
گفته شد که سکولاریسم نتیجه منطقى درگیرى و تنازع فرهنگى اروپا پس از عصر روشنگرى است. طى چهار قرن درگیرى، در اروپا فرهنگ جدیدى شکل گرفت که امروز آن را به نام «سکولاریسم» مىشناسیم. اما این تحولات ریشه در قرون وسطى داشت. از اینرو، نگاهى اجمالى به تحولات دوره پس از شکوفایى علم خواهیم داشت.
در یک نگرش کلى، قرون وسطى داراى ویژگىهایى است: به لحاظ سیاسى، حقوق خصوصى و عمومى مختلط و به هم ریخته و به لحاظ فکرى، بارزترین مشخصه این دوره عبارت از فقدان دو بعد انتقاد و درک تاریخ، فقدان یا نقصان روحیه بررسى و مشاهده و احترام بیش از اندازه به قدرت است. خصوصیت دیگر این دوره، یکسان انگاشتن دولتبا میراث خصوصى یک خانواده با تمام نتایجى است که بر این اصل مترتب مىشود. (۱۸) از دیگر ویژگىهاى این دوره، قدرت کلیساست.
کلیسا روابط و عقاید سیاسى را با اوضاع سیاسى و اجتماعى قرون وسطى نسبتبه هر دوره دیگرى، چه قبل و چه بعد از آن، نزدیکتر ساخت. (۱۹)
به لحاظ فرهنگى نیز قرون وسطى با اشکال گوناگونى از دوگانگى مواجه است: دوگانگى میان روحانیان و عامه مردم، دوگانگى میان فرهنگ لاتینى و فرهنگ نیوتونى، دوگانگى میان حکومت آسمانى و حکومت زمینى و دوگانگى میان روح و جسم و همه اینها در اختلاف نهایى پاپ و امپراتور خلاصه مىشود. این دوگانگىها هر یک منشا متفاوتى دارد و هر کدام ملهم از فرهنگ خاصى است. (۲۰) عصر روشنگرى و تحولات واپسین آن به این دوگانگىها و اختلافهاى دیگر خاتمه داد.
در دو قرن اولیه قرون وسطى، مسیحیتبه تدریج، رشد کرد. در ابتدا، مسیحیان به قدرت مادى بىعلاقه بودند. این امر برخاسته از متن انجیل بود که به این نکته اشعار داشت که آنچه را متعلق به قیصر استبه قیصر واگذار و آنچه را که متعلق به خداستبه کلیسا و پاپ. اما این بىعلاقگى دیرى نپایید و وقتى که بیشتر مردم و حتى امپراتورها به دین حضرت مسیحعلیهالسلام گرویدند، دوام نیافت. (۲۱)
با مسیحى شدن کنستانتین، امپراتور روم، مسیحیت رشد قابل توجهى کرد. در امپراتورى روم، قدرت دنیایى و قدرت دینى با هم آمیخته بود و امپراتور پیشواى مذهبى نیز به شمار مىرفت، ولى تشکیلات کلیسا این آمیختگى را نمىپذیرفت. مسیحیت ویژگى جهانشمولى داشت و مىخواست تا فراسوى حدود امپراتورى نشر و اشاعه یابد. پیشوایان و سلسله مراتب روحانى این مذهب یعنى اسقفها و کشیشها از سوى امپراتور تعیین نمىشدند. بر همین اساس، مسیحیت از بدو پیدایش، نسبتبه دولتیا حکومتبه خودمختارى گرایش داشت. (۲۲)
هنگام فرمانروایى کنستانتین و در زمان جانشینان وى، کلیسا نظارت دولت را تحمل کرد. در امپراتورى روم شرقى نیز به علت اینکه وحدت حکومت دوام بیشترى یافت، این سنتبر جاى ماند، اما در روم غربى، کلیسا به زودى به استقلال رسید و در صدد برترى جویى برآمد. (۲۳) در پایان قرن پنجم، مساله جدایى این دو قدرت از جانب کلیسا مطرح شد و پاپ ژلازاول قلمرو روحانیت را مافوق امپراتور اعلام داشت و امپراتور را در امور دنیایى برتر از اسقف دانست.
سالهاى ۶۰۰ تا ۱۰۰۰م را به «عصر ظلمت» تعبیر کردهاند. در اواخر قرن نهم، نظریه برترى قدرت کلیسا بر قدرت غیر دینى به درجه تکامل خود رسید. از قرن یازدهم به بعد در اروپا پیشرفتهایى حاصل شد که به کلیسا نیز سرایت کرد و منجر به نضج فلسفه مدرسى گردید. در این قرن، بر قدرت فوقالعاده پاپ افزوده شد. در قرن دوازدهم، فلسفه مدرسى به رشد خود ادامه داد و تعارض امپراتور و دستگاه پاپ نیز تداوم یافت. در نظریاتى که از برترى قدرت غیر دینى حکایت مىنمود و نظراتى که از استقلال هر دو قدرت دفاع مىکردند و هر دو قدرت را منبعث از اراده الهى مىدانستند چالش ایجاد شد. بدینسان، نه تنها در عمل، بلکه در زمینه افکار و عقاید نیز تعارض ایجاد کرد. در این قرن، جنگهاى صلیبى نیز اتفاق افتاد. این جنگها به لحاظ فرهنگى براى اروپا از اهمیت والایى برخوردار است; (۲۴) زیرا موجب انتقال فرهنگ مشرق زمین به اروپا و آشنایى آنان با این فرهنگ شد. (۲۵)
در قرن سیزدهم، توماس آکویناس (۱۲۲۵-۱۲۷۴م)، بزرگترین فیلسوف مدرسى، ظهور کرد. اما در سالهاى پایانى این قرن، علىرغم تداوم نزاع بین کلیسا و دولت، زمان تحول فرارسیده بود. در این قرن، فلسفه قرون وسطایى از هم پاشید. این تحولات ناشى از ظهور یک طبقه جدید اجتماعى (تاجر و ثروتمند) است. افراد این طبقه، که همان بورژواها و در هوش و احاطه بر مسائل دنیایى با طبقه روحانى برابر بودند، به تدریج، توانستند در میان روستاییان و برخى فئودالهاى حامیان سنتى کلیسا نفوذ کنند و آنها را به سمتخود جذب کنند. در نتیجه، تمایلات آزادىخواهانه شکل گرفت و خواهان زندگى اقتصادى مستقل از دستگاه کلیسا شدند. از دیگر زمینهها، ظهور حکومتهاى سلطنتى مستقل و نیرومند بود که به تدریج، نخست در فرانسه و انگلستان و اسپانیا روى کار آمدند. این پادشاهان با طبقه بازرگانان تازه به دوران رسیده علیه اشراف و پاپ متحد شدند. (۲۶)
در این قرن، به تدریج، زمینههاى پیدایش عصر روشنگرى و شکلگیرى فرهنگ جدید مهیا شد. سکولاریسم همزاد با تمدن جدید است که ریشههاى آن به دوره روشنگرى مىرسد. به لحاظ فکرى، راجر بیکن (۲۷) (۱۲۱۴-۱۲۹۴م)، که تحت تاثیر بسیارى از علوم مسلمانان قرار گرفته، نخستین کسى بود که اعتقاد داشت فقط روشهاى تجربى یقینآور است. به گفته دامپىیر، این تفسیرى انقلابى بود و اهمیت آن فقط از یک دوره مطالعه نوشتههاى دیگر عصر او فهمیده مىشود. او اعلام داشت که تنها راه آزمون درستى گفتهها، مشاهده و آزمایش است. (۲۸) وى نسبتبه فلسفه مدرسى انتقاد مىکرد و علاقه فراوانى به ریاضیات و علوم داشت. در دوران خود به الحاد و جادوگرى متهم گردید و مدت مدیدى از عمر خود را در تبعید و زندان به سر برد. (۲۹)
با توجه به آنچه گفته شد، مىتوان ادعا کرد که پیشینه تاریخى سکولاریسم به قرن سیزدهم به بعد بازمىگردد. در این قرن، با فراهم آمدن مقدمات پیشرفت علم، به تدریج، تقابل و تعارض میان علم و دین به شکلهاى گوناگون ظهور یافت. امروزه برخى معتقدند که در دیانتحضرت مسیحعلیهالسلام علم و دین در تقابل با یکدیگرند; زیرا در انجیل، علم به عنوان «شجره ممنوعه» معرفى شده است و با پیشرفت علم، کلیسا خود را مجبور دید از حریم دیانت دفاع کند و تحت عنوان «حکومت» در برابر علم قد علم نماید.
از جمله پیشگامان سکولاریسم در قرن چهاردهم، دانتى (۱۲۶۵-۱۳۲۱) و پتر ارک (۱۳۰۴-۱۳۷۴) هستند. دانتى کاتولیک مذهب بود، اما منبع حقیقت را در خارج از حوزه مسیحیت مىجست. وى در قصیدهاى طولانى به تمسخر جهان آخرت پرداخت. پتر ارک، که اهل ایتالیا بود، در قصیدهاى به مادیگرایى و اومانیسم اظهار دلبستگى کرد. (۳۰) روحیه نوزایى نیز در این قرن از ایتالیا آغاز گشت. در سالهاى پایانى این سده در چین کاغذ اختراع شد.
از سوى دیگر، در این قرن کوشش بسیارى براى کشف مناطق جغرافیایى صورت گرفت. پرتغالیان به راهنمایى اخترشناسان اسلامى و یهودى، نخستین کاشفان بودند. واسکودوگاما در سال۱۴۹۷ دماغه نیک را کشف کرد و به هند رسید و کریستف کلمب نیز در سال ۱۴۹۲ به جزیره باهاما رسید. این کشفیات منجر به شکلگیرى استعمار در مناطق جدید گردید و موجب گشت که جامعه بسته اروپا به مناطق دیگرى راه یابد و زمینه تحولات جدیدى از جمله فرهنگ جدید فراهم شود. (۳۱)
به این ترتیب، نهضت نوزایى در قرن چهاردهم و پانزدهم از ایتالیا آغاز گشت و حاملان فکرى آن، بخصوص در قرن پانزدهم، مدعى بودند که دین تنها پاسخگوى مشکلات و نیازها نیست. یکى از زمینههاى شکلگیرى سکولاریسم در این زمان، اهتمام بیش از حد به علوم انسانى، مانند لغت، شعر، تاریخ و ادب، است. هدف این کار تبیین رابطه انسانها با یکدیگر و ایجاد تفاهم در جهت ایجاد جامعه برتر بود. بدینسان، محور تمدن الهى بر انسان متمرکز گردید، در حالى که محور علوم الهى تبیین رابطه انسان با خداوند است. (۳۲)
قدرتمندى دولتهاى بزرگ در قرن پانزدهم، که مرهون کشف باروت و تحولات سریع سیاسى و فرهنگى بود، از زمینههاى مهم شکلگیرى سکولاریسم است. این امر موجب سقوط دستگاه پاپ و تضعیف اشراف ملوکالطوایفى گشت. آشنایى بیشتر و عمیقتر اروپاییان با فرهنگ عهد کهن – یعنى مبانى فکرى و معرفتى یونانیان – نفوذ تفوقآمیز آن بر طرز تفکر مردم و بخصوص طبقه راهبر، موجب شکلگیرى نهضت روشنگرى در این قرن گردید. (۳۳)
فرهنگ عصر نوزایى داراى ویژگىها و مشخصههایى است که آن را از عصر قرون وسطى متمایز مىسازد; از جمله آنها کاهش حاکمیت کلیساست. فرهنگ عصر جدید، بیش از آنکه روحانى و دینى باشد، دنیوى است. دولتها روزبه روز قومىتر شدند و جاى کلیسا را، که بر فرهنگ جامعه نظارت داشت، گرفتند. دولت و پادشاه با اتحادى که با بازرگانان ثروتمند داشت، جاى طبقه اشراف را گرفت و آن را در کشورهاى گوناگون به نسبتهاى متفاوت تقسیم کرد. (۳۴) از جمله دیگر مشخصههاى این عصر، افزایش قدرت علم است. نخستین مطلب جدى علم، که علیه کلیسا انتشار یافت، نظریه کپرنیک (۱۴۱۷-۱۵۴۳ م) بود. وى نخستین تغییر بزرگ را در نگرش علمى پس از دوران نوزایى ایجاد کرد. این امر با واکنش شدید کلیسا مواجه شد و از این زمان، نزاع میان احکام جزمى و علم آغاز گشت و احکام جزمى کلیسایى کستخوردند. بهاین ترتیب، حاکمیت علم، که مورد قبول بیشتر فلاسفه جدید قرار گرفت، با حاکمیت کلیسا تفاوت فراوان پیدا کرد. با توجه به این دو مشخصه، مىتوان مهمترین پیامد عصر روشنگرى را درهم شکسته شدن فلسفه مدرسى و احیاى فلسفه افلاطون عنوان نمود. از دیگر دستاوردهاى این عصر، تشویق به فعا لیت فکرى و علمى است.
در معمارى، نقاشى و شعر نیز نهضت روشنگرى تحول عمیقى ایجاد کرد. لئونارد داوینچى (۱۴۵۲-۱۵۱۹م) به عنوان هنرمند، عالم و مهندس، اصول اساسى و مبادى بسیارى از کشفیات را اعلام کرد که شامل مرکزیتخورشید در اخترشناسى و مکانیک گالیلهاى بود. وى معتقد بود که باید پژوهشهاى علمى، ریاضى و صنعت جایگزین پژوهشهاى نظرى گردد. او مدعى گردید که فعالیت و تفکر علمى، هر دو یک چیز و تجربه و آزمایش اساس علم است. با این حال، خواستن تنها مواد خاصى به دست مىدهد که با عمل هوشیارانه خود بر روى آنها معرفت عقلى ایجاد مىگردد. (۳۵)
ماکیاولى (۱۴۶۹-۱۵۲۷م) امپراتوران را به استقلال عمل در قبال کلیسا دعوت کرد. وى تیرهبختى را ناشى از حاکمیت کلیسا دانست و آن را سخت مورد انتقاد قرار داد. او در فلسفه سیاسى و زمامدارى سیاسى پایهگذار رویکردى است که تا پیش از آن وجود نداشت. مونتنى (۱۵۹۲ -۱۵۳۳) از دیگر متفکران عصر نهضت فکرى است. اگر ما به دو منبع ناختبراى معرفت معتقد باشیم – یکى حواس و دیگرى خرد مونتنى، که احیا کننده مکتب «شک» در عصر جدید است، بر صحت گواهى هر دو خط بطلان مىکشد و در هر دو تشکیک مىکند. (۳۶) مونتنى مىگوید: اعتقاد به نادانى یکى از زیباترین و مطمئنترین جلوههاى قضاوت بهشمار مىرود. در بیشتر نوشتههاى او، طبیعتگرایى و احیاى شکاکیتبه چشم مىخورد. (۳۷)
اصلاح دینى حرکت دیگرى است که در جهتبنیان نهادن عصر جدید از آن یاد مىشود. پیشتازان این حرکت فکرى لوتر، کالون و لوپولا بودند. لوتر برخى مراجع قدرت کلیسا را به معارضه طلبید تا حقانیتبرخى اعمال خودشان نظیر بخشش گناهان، را با دلیل اثبات کند. جنبش اصلاح دینى، به اعتقاد دامپى یر، با سه هدف عمده رخ داد: نخست، برقرارى انضباط کلیسا; دوم، اصلاح عقیده بر مبناى اصول برخى از جنبشهاى سرکوب شده پیشین و سوم، تحقیق در نظارت جزمى اعتقاد و اجازه داورى درباره کتاب مقدس. (۳۸)
فرانسیس بیکن (۱۶۲۶-۱۵۶۱) متعلق به سده هفدهم است. شکوفایى جریان تجربهگرایى انگلستان و مذهب عقلایى در این سده رخ داد. بیکن نماینده تجربهگرایى و رنه دکارت بنیانگذار عقلگرایى است که هر دو مکتب بر ویرانههاى فلسفه قرون وسطى بنیان نهاده شدهاند. بیکن روش تجربى را به کار بست و معتقد به مذهب طبیعى در قبال مذهب مبتنى بر وحى بود. او در مذهب طبیعى، همچون دیگر رشتههاى علمى، تجربه را روا مىدانست و مذهب وحیانى را چون از حوزه حس و تجربه خارج بود، رها کرد. بیکن در پى علمى بود که در جامعه کاربرد داشته باشد و بتوان به وسیله آن به قدرت رسید; همان اندیشهاى که زیربناى فکرى بیشتر اندیشمندان این دورهاست. (۳۹)
رنه دکارت (۱۵۹۶-۱۶۵۰م) معرفت انسانى را، که تا پیش از این با حاکمیتیافتن شکگرایى سستشده و فرو ریخته بود، به ساحل یقین و استوارترین پایهها. مهمترین مشکل و پرسش او این بود که آیا راهى به سوى یقین وجود دارد یا نه؟ وى از شکاکیتخویش بر وجود خود استدلال کرد و این عمل در نظر وى سرآغاز همه افکار دیگر بود. او از شک مونتنى خدا و انسان را استنتاج کرد. (۴۰) از نظر او، فکر و متفکر مقدم بر هر شىء است و با جمله معروفش (مى اندیشیم پس هستیم) وجود متفکر را اثبات مىکند.
جریان تجربهگرایى، عقلگرایى و شکگرایى در قرن هفدهم و قرون پس از آن تداوم پیدا کرد. جان لاک (۱۶۳۲-۱۷۰۴ م) با جدایى سلطه دنیایى از سلطه کلیسایى و منع کلیسا از دخالت در سیاست، گامى استوار به سوى سکولاریسم برداشت. بهطور کلى، در قرن هفدهم، کلیسا خطر افکار آزادىخواهان را احساس کرد و خواهان مقابله شدید با آن شد. این مطلب منجر به اعدام برخى از نویسندگان و تصویب قانونى در سال۱۷۵۷ مبنى بر تعقیب و اعدام مؤلفان گردید، اما با انقلاب فرانسه این قانون لغو شد. در یک کلام، در این قرن، در حوزه سیاست و نظریهپردازى سیاسى، مبانى ماوراى طبیعى و لاهوتى قطع شد. این امر ناشى از مجادلات دینى و فرهنگى بود. مادىگرایى و عقلمدارى دو ویژگى مهم جو سیاسى این قرن بود که به واسطه تجدید نظر در آثار افلاطون و رواقیان به دست آمده بود. (۴۱)
سده هجدهم عصر روشنگرى نام گرفته است. بسیارى از متفکران این عصر بر معرفت عقلى تکیه کردهاند. گروهى نیز بر تجربه تاکید داشتند که با مطرح شدن نظریه «ذرهانگارى» شکل جدیدى به خود گرفته است. برکلى و لایب نیتس مشربى تجربى دارند. هیوم شکگراست و کانتبزرگترین فیلسوف این عصر از تعاطى حس و تجربه با عقلگرایى، دستگاه فکرى جدیدى را بنیان مىنهد. سده نوزدهم تداوم مکتب کانت است که گرایشهاى گوناگونى در آن مطرح شد و مورد نقد و بررسى قرار گرفت. مذهب معنوى مطلق هگل، بدبینى شوپنهاور و مشرب تحصلى کنت نیز نظریههایى بر مبناى مکتب کانت مىباشند.
تفکر سکولاریسم در قرن نوزدهم تداوم یافت و شفافتر گردید. برخى از نظریهپردازان مهم در این زمینه عبارتند از: داروین که انتشار نظریاتش در جهان اسلام موجى از تعارضات فکرى ایجاد کرد. داروین (۱۸۰۹-۱۸۸۲ م) کتاب تکامل انواع را در سال۱۸۵۹ م ارائه و نظریه معروف خود درباره انسان را مطرح کرد و واکنشهاى متعددى در جهان اسلام و ایران به دنبال داشت. (۴۲) آگوست کنت (۱۸۰۴-۱۸۷۲ م) از دیگر نظریهپردازان رهیافت اومانیسم است. وى حیات بشرى را به سه مرحله تقسیم کرد و دین را متناسب با مرحله ابتدایى حیات بشر دانست و مرحله سوم را، که امروزه در غرب سیطره یافته است، متکى بر روش علمى انگاشت که دین در آن جایگاهى ندارد.
نیوباخ (۱۸۰۴-۱۸۷۲م) مهمترین پایهگذار سکولاریسم الحادى است. وى به طور صریح، مدعى است که محور دین خدا نیست، بلکه انسان است و دین ساخته و پرداخته دست انسان مىباشد. اما در حیوانات دیگر چنین قدرتى یافت نمىشود. تنها امتیاز انسان نسبتبه حیوانات دیگر برخوردارى از عقل، اراده و محبت و هدف خلقت، کمال بخشیدن بدانهاست.
مارکس (۱۸۱۸-۱۸۸۳) از دیگر نظریهپردازانى مىباشد که به شدت از باخ متاثر است. وى باخ را مارتین لوتر دوم مىداند که انسانها را از وهم خداپرستى نجات داد. مارکس با هدف الغاى دین – نه جدایى دین از سیاست – جامعه بشرى را به انهدام دین کشاند. وى اعلام کرد که «دین افیون ملتهاست.» در تداوم نگرش مارکسیستى، مارکسیسم – لنینیسم در بخشى از اروپا به عنوان آیینى جدید جایگزین مسیحیت گشت. کلیه دول مارکسیستى مبتنى بر سکولاریسم الحادى بودند و در کشورهایشان، بر اساس قوانین داخلى، گروههاى مذهبى آزادى دینى نداشتند. (۴۳)
رهیافت الحادى سکولاریسم در قرن بیستم همچنان تداوم یافت. فروید (۱۹۳۹ -۱۸۵۶) با نگرش روانشناختى، دیدگاه باخ و مارکس را تکمیل کرد. از نظر او، همانگونه که کودک در دوران طفولیت محتاج پدرى است که از او حمایت و نگهدارى کند، در دوران جوانى و پیرى نیز محتاج پدر آسمانى است. از اینرو، مسالهاى به عنوان دین و خدا اختراع نموده است. از دیگر فلاسفه این قرن فیخته ( ۱۹۰۰- ۱۸۴۴) بود که ملحد و منکر وجود خداوند بود. جان پل سارتر (۱۹۸۰- ۱۹۰۵) نیز از فلاسفه این سده به شمار مىآید که همچون فیخته منکرخداوند بود و ادعا مىکرد که انسان در سایه اختیار و آزادى، جوهر وجودى خود را به تعالى مىرساند. (۴۴)
ب زمینههاى فکرى شکلگیرى سکولاریسم
۱- نهضت اصلاح دینى: سکولاریسم مشربى است که تنها مىتواند در اقلیم مسیحیت رشد و نمو کند; زیرا سرچشمههاى آن در تعالیم مسیحیتبه صورت تحریف شده وجود دارد. بنابر مندرجات کتب مسیحى، بین دیون مردم به قیصر و دیون مردم به خدا باید تفاوت قایل شد. بنابراین، اصل جدایى دین از سیاست، که از اصول زیربنایى سکولاریسم به شمار مىآید، ناشى از موقعیت ویژه غرب و نشات گرفته از جهانبینى ویژه مسیحیت است و در تاریخ و فرهنگ مشرق زمین، پایه و اساسى ندارد.
گفته شد که تحولات پس از عصر روشنگرى، واکنشى نسبتبه مسائل و رخدادهاى پیش از این عصر و قرون وسطى به شمار مىرود. یکى از تحولاتى که از زمینهها و عوامل عمده اصول و دستاوردهاى اصلى سکولاریسم محسوب مىشود نهضت اصلاح دینى است. نهضت اصلاح دینى یا رفرمیسم جریانى است که طى آن به تدریج، از نفوذ مذهب در شؤون گوناگون زندگى جوامع اروپاى غربى کاسته شد.
یکى از پیامدهاى مهم نهضت اصلاح دینى، فردگرایى است که از مبانى فکرى سکولاریسم محسوب مىشود. در حقیقت، آموزه پروتستانیسم مبنى بر خودکشیشى به لحاظ منطقى، مشوق خودگرایى است و به آزادى وجدان و حقوق طبیعى رهنمون مىگردد. مسلما میان جنبش اصلاح دینى و سکولاریسم رابطه وجود دارد. این امر را مىتوان در تحولاتى که پس از نهضت اصلاح دینى بنیان نهاده شده و تناقضهایى که پروتستانیسم به بار آورده است، جستجو نمود. از دستاوردها و پیامدهاى مهم دیگر آن مشخص شدن اخلاق بود; زیرا لوتر و کالون به اخلاقیاتى توصیه مىکردند که مبتنى بر انگیزههاى درونى بود و افراد باید به نداى وجدان خود گوش مىدادند و به عبارت دیگر، مبتنى بر اصول اخلاقى نبود.
از بهترین اصولى که نهضت اصلاح دینى بر آن تاکید مىورزید و از مبانى و اصول اساسى سکولاریسم به شمار مىآمد جدایى دین از سیاستبود. کالون، از دیگر رهبران نهضت اصلاح دینى، در سال ۱۵۴۱ م پیشنویس قانونى براى کلیساى ژنو تهیه کرد که بر اساس آن، قلمرو سیطره حکام غیر مذهبى و کلیسا کاملا مشخص و تفکیک شده بود. کالون معتقد بود که حکومت غیر مذهبى یک حکم الهى است و براى مسیحیان نفع اساسى به دنبال دارد. وى بر این نکته اصرار مىکرد که توصیههاى او مستقیما برگرفته از کتاب مقدس است. لوتر نیز وجود یک قدرت دنیوى نیرومند را، که همه موظف به اطاعت از او باشند، ضرورى مىدانست.
جدا کردن مبدا قلمرو دینى از قلمرو دنیوى را مىتوان طلیعه یکى از ویژگىهاى سکولاریسم برشمرد که حرکت اصلاح دینى در آن نقشى اساسى داشت. تمایز میان جهان دینى و دنیوى منجر به پیدایش فضایى فکرى شد که در سایه آن، مطالعه تجربى و علمى جهان شکل گرفت.
۲- تبدیل جامعه بسته به جامعه باز: از جمله عواملى که در شکلگیرى تمدن جدید و بالتبع، فرهنگ جدید نقش دارد، بروننگرى غرب و جذب عناصر مفید و سازنده از فرهنگ و تمدنهاى دیگر است. تماس مکرر اروپایىها با مسلمانان در جنگهاى صلیبى و همچنین حکومت اسلامى اندلس، که در اواخر قرن اول هجرى بنیان نهاده شده بود، موجب انتقال فرهنگ اسلام به اروپا گشت. آنان تاسیس کتابخانه، ترویج کشاورزى، استخراج معادن و اختراع وسایل جدید از جمله ساعت را از مسلمانان آموختند.
در سالهاى همزمان با عصر روشنگرى، اکتشافات جغرافیایى اروپاییان را به این نتیجه رهنمون ساخت که تنها به فکر جامعه و اقتصاد بسته خود نباشند و به دنبال کشف مسائل جدید برآیند. این امر تحولى در افکار بسته و منجمد اروپایىها نیز به وجود آورد و طبقه جدیدى، که معتقد به ارزشهاى جدید بود، نضج گرفت. عبور از جامعه بسته به جامعه باز براى غربىها تداعىگر عبور از جامعه مذهبى به سکولار است.
۳- پیدایش جامعه صنعتى: همزمان با تحولات مقارن با عصر روشنگرى و پس از آن، متفکرانى در غرب، پا به عرصه وجود نهادند که به صنعت و فنآورى روى آوردند، به گونهاى که علم در قبال عقل نظرى از اهمیت والایى برخوردار گردید. در حقیقت، فنگرایى ناشى از اهتمام بیش از حد نسبتبه تجربهگرایى و علم بود که یکى از مبانى فکرى سکولاریسم محسوب مىشود. ویژگى فنآورى جدید سلطه بر طبیعتبود. پیامدش نیز آن بود که روابط تولیدى دچار تغییر و دگرگونى گشت. انسان از کشاورزى به صنعت روى آورد و کسانى هم که به حرفه کشاورزى اشتغال داشتند با نفى سنتهاى حاکم گذشته رابطه تولید را همسو با سایر بخشها و نظام اقتصادى به پیش بردند. به تدریج، طبقه متوسط در جامعه شکل گرفت که بر خلاف طبقات سنتى پیشین، پیوندهاى طبیعى در محیط برخوردار نبود. این طبقه «بورژوا» نامیده شد و در قرن هجدهم از ثروت فراوانى برخوردار بود و به تدریج، خواهان ایفاى نقش در اداره امور جامعه و حکومت گردید. بدین لحاظ، انقلاب فرانسه اتفاق افتاد.
از نگاه مارکس، بورژوازى علت فرهنگ و تفکر عصر جدید است، اما برخى دیگر معتقدند که بورژوازى در عصر جدید و مصادف با پیدایش تفکر عصر جدید به وجود آمده و هر یک از دیگرى متاثر است. از دیگر پیامدهاى فنآورى و صنعت، عقلمدارى است; زیرا انسان همواره در حال محاسبهگرى است که نتیجه طبیعى آن، برنامهریزى و تجزیه و تحلیل مسائل و پیشبینى و در نتیجه، نفى قضا و قدر و دینمدارى است. تخصص و متخصصان چنین جامعهاى از ارج و مقام برخوردارند و جایگزین متولیان دینى مىشوند.
۴- ظهور قدرتهاى مطلقه در اروپا: پیدایش قدرتهاى مطلقه و مستقل از سیطره کلیسا موجب سکولار شدن جامعه شد. طى جنگهاى متعدد پس از عصر روشنگرى، حکومتهاحساب خود را با کلیسا تصفیه کردند و تابعیت کلیسا و دین را به کنارى نهادند.
۵- جنگهاى داخلى در اروپا: جنگهاى متعدد و بخصوص جنگهاى سى ساله در اروپا،از زمینههاى دیگر پیدایش سکولاریسم در غرب بود.
پىنوشتها
۱- غلامرضا اعوانى و دیگران، «سکولاریسم و فرهنگ»، نامه فرهنگ، ش ۲۱ (بهار ۱۳۷۵)
۲- مارى بریجانیان، فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعى، ویراسته بهاءالدین خرمشاهى، مرکز مطالعات فرهنگى، تهران، ۱۳۷۱
۳- اعوانى و دیگران، پیشین، ص ۱۸
۴- غریز العظمة، العلمانیة من منظور مختلف، مرکز الدراسات الوحدة العربیة، بیروت،۱۹۲۶م
۵- عادل ضاهر،الاسسالفلسفیةللعلمانیة،دارالساقى، بیروت،۱۹۹۳م،ص۳۸
۶- شبلى العیسمى، العلمانیة و الدولة الدینیة، موسسة العربیة للدراسات و النشر، بیروت، ۱۹۹۰م، ص ۱۸
۷ و ۸- اعوانى و دیگران، پیشین، ص ۱۵
۹- عادل ضاهر، پیشین
۱۰- حلیم برکات، المجتمع العربى المعاصر، چاپ چهارم، مرکز الدراسات الوحدة العربیه، بیروت، ۱۹۹۱
۱۱- شبلى العیسمى، پیشین، ص ۳۸
۱۲- محمدکامل ضاهر، الصراع بین التیارین الدینى و العلمانى، دارالبیروتى، بیروت، ۱۴۱۴ق، ص۱۱۳
۱۳ و ۱۴- شبلى العیسمى، پیشین، ص۱۹
۱۵- فردریش کارل و وایتگرفون، «سکولاریزاسیون چیست؟»، ترجمه مینا شیخ، نامه فرهنگ، ش: ۲۲، (تابستان ۱۳۷۵)، ص۳۷
۱۶- ادیب صعب، الدینوالمجتمع رویة مستقبلة، (بیروت: دارالنهار، ۱۹۹۵)، ص۱۰۷
۱۷- شبلى العیسمى، پیشین، ص۱۹
۱۸- گائتانا موسکا و گاستون بوتو، تاریخ عقاید و مکتبهاى سیاسى، ترجمه حسین شهیدزاده، چاپ دوم، مروارید، تهران، ۱۳۷۰، ص۸۶
۱۹ و۲۳- برتراند راسل، تاریخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دریابندرى، چاپ ششم، پرواز، تهران،۱۳۷۳، ص ۴۳۰; ص۴۳۱
۲۱ و ۲۲و۲۳- گائتانا موسکا، پیشین، ص ۸۸
۲۴- برتراند راسل، پیشین ، ص ۶۰۱ -۶۱۷
۲۵- گائتانا موسکا، پیشین، ص ۹۸
۲۶- برتراند راسل، پیشین، ص۴۳۳
۲۷- Regeren Bac
28- دامپىیر، تاریخ علم، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، سمت، تهران، ۱۳۷۱، ص ۱۱۲
۲۹- برتراند راسل، پیشین، ص۶۴۶ -۶۱۷
۳۰- ادیب صعب، پیشین، ص۸۶
۳۱- دامپىیر، پیشین، ص ۱۲۴
۳۲- ادیب صعب، پیشین، ص۸۶
۳۳- گائتانا موسکا، پیشین، ص ۱۱۴
۳۴- برتراند راسل، پیشین، ج ۲، ص ۶۸۰
۳۵- البرت آدى، سیر فلسفه در اروپا، ترجمه علىاصغر حلبى، چاپ دوم، زوار، تهران، ۱۳۶۸، ج ۲، ص۱۷۷
۳۶- آندره کرسون، فلاسفه بزرگ، ترجمه کاظم عمادى، چاپ چهارم، (تهران: صفىعلى شاه،۱۳۶۳) ج ۱، ص۵۰۹
۳۷- آلبرت آدى، پیشین، ص۱۸۷
۳۸- دامپىیر، پیشین، ص ۱۳۰
۳۹ و ۴۰- آلبرت آدى، پیشین، ص۱۹۶; ۲۰۱
۴۱- ملحم قربان، قضایا الفکر السیاسى: الحقوق الطبیعى، موسسة الجامعیة للدراسات و النشر، بیروت،۱۹۸۳، ص ۴۲
۴۲- شبلى شمیل درجهان عرب یکىاز مبلغان دارونیسم بود وکتاب مربوط به آن را ترجمه کرد. در ایران، در سال۱۳۴۶ کتابى تحت عنوان خلقت انسان منشترشد که واکنشهاى مثبت و منفى متعددى را درپى داشت.
۴۳ و ۴۴- ادیب صعب، پیشین، ص۹۷ – ۱۰۰
دکتر اسماعیل گندمکار : محقق ، نويسنده ، استاد حوزه و دانشگاه