برخی از رسانه های کموتینی نوشته بودند که مولانا اهل ترکیه است و همین مسأله سبب شد تا همایشی توسط انجمن سراسری پوماکن در کوموتینی ترتیب یابد. مقاله « عشق و عقل در بیان افلاطون حکیم وجلال الدین مولوی» توسط نماينده فرهنگي كشورمان در آن اجلاس ایراد گردید که مورد استقبال فوق العاده شركت كنندگان قرار گرفت.


متن سخنرانی رایزن فرهنگی
به نام خدا
"عقل و عشق"در بيان افلاطون حكيم وجلال الدین مولوی
دكتر طوبي كرماني°
می خواستم رساله دیگری تحت عنوان انسان در نگاه مولوی تقدیم این مجلس کنم امّا به دو دلیل، خلاصه مقاله ای بلند را بنام "عقل و عشق در بیان افلاطون حکیم و عارف و حکیم جلال الدین مولوی" عرضه می دارم:
اولاً همایش مولوی در خانه افلاطون- یونان- انجام می شود وثانیاً اساتید بزرگ افلاطون شناس در مجلس حاضرند.
هدف من از سفر به شهرزيباي شما وشركت در اين همايش به اين دليل است كه گرچه همه افراد از جمله دانشمندان و فيلسوفان در يك نقطه جغرافیائی جهان متولد مي شوند و شهروند آن كشور هستند همچون مولوي كه ايراني مي باشد ولي افكار و ايده هاي آنان متعلق به بشريت است لذا همه ما وظيفه داريم به آنان احترام بگذاريم و تعليمات آنان را پاس بداريم.
آسمان فرهنگ و علم و ادب جهان بخصوص کشورهای متمدنی چون ایران و یونان، آسماني است پرستاره:
هستند کسانی كه لطائف معرفت را بيان داشته و به حل مشكلترين مسائل فلسفي و كلامي پرداختهاند.
هستند کسانی كه قدم از عالم صورت برداشته و به عالم معني پيوستهاند
اما چرا ده سال است که کتابهای مولوی(672ـ604 هـ.ق)این شاعر پر آوازه ایران به زبان های مختلف در جهان بخصوص در امریکا و اروپا پرفروشترین کتب نام گرفته است؟
مولانا، پيام آور آشتي است ميان رنگهايي كه اسير محدوديتهاي عالم صورتاند و سخنوري است در جستجوي اعتلاي آدمي. بشردوستي است كه هيچگاه فرق بين بشردوستي و بشرپرستي را فراموش نكرده و همواره يادآور شده كه بشر دوستي راستين ، ضرورتاً، مبتني بر خدا محوري است وی راه را براي وصول به خانه معشوق چنان استوار ساخته كه هنوز گفتارش، عقل عاقلان و قلب عارفان را دگرگون ميسازد و بركت وجودش، راهنماي طالبان حقيقت است .
. و همين خصلت است كه جويندگان جهان معاصر را به سوي او ميكشاند. در حقيقت جلال الدين محمد نماينده واقعي فكر الهي است و غرب، پنج قرن است كه بشر را جايگزين خداوند ساخته و اكنون بايد با عواقب اين گناه بزرگ به صورت بحران هاي هولناكي كه هستي خاكيان را تهديد ميكند، مواجه شود.
افلاطون نيز ، حامل چنين پيامي بود و در پي يافتن راه علمي بود براي فهم « ميدانم كه نميدانم » و برای او، تقوي يك نوع دانستن و تعقل است . افلاطون به دنبال خودِ تقوي است ومي خواهد آنچه را كه بدون آن بشر از خود بي خبر گشته و شخصيت و استقلال خود را از دست مي دهد، روشن سازد .(كتاب دانايي .صص 10-9)
افلاطون در رساله « فدروس » قالي زيبايي مي بافد از تار و پودي برجسته كه موضوع عشق، بمنزله ترنج بزرگ و زيبايي است در محور و ميانه آن .
در نگاه مولوي نیز تنها چيزي كه در برابر هر تلاشي براي تجزيه و تحليل مقاومت ميكند، سخنان وجد آميز اوست در باره “عشق”.
مولوي به ما ميگويد كه مرادش از عشق به وصف در نميآيد و هر كوششي براي تعريف آن، همانقدر عبث است كه سعي در تعريف خودِ حيات. "زندگي" همچون عشق تعريفپذير نيست و اين تعريف ناپذيري به سبب بداهت آنها است ( مثنوي، چاپ نيكلسون، دفتر اول، ابيات 8 – 7.)
مولوي ميگويد: آنچه كه تا حدودي واسطه بيان عشق است، موسيقي است نه منطق موسيقي هم،مثل عشق "هم زهر است و هم ترياق"، در واقع خوشترين آوازهاي ما آنهايي هستند كه گوياي غمبارترين انديشههاي ما باشند. عشق بزرگترين راز حيات است كه در جهان ظاهر به زيِّ موسيقي در ميآيد ( مثنوي، چاپ نيكلسون، دفتر اول، ابيات2-3-8-11-12-)
افلاطون نیز اعتقاد به واقعيت فوق حس (اروس خداي عشق (Eros به منزلة نيرويي كيهاني دارد
افلاطون معتقد است «نوع عشق بسته به اين است كه نفس در سير و سفر آسماني اش در قافله كدام يك از خدايان سير كرده است. پيروان "آرس"– خداي جنگ و ستيز – عشقشان با خشم همراه است و پيروان زئوس ميخواهند خردمندي و شكوه را با عشق بياميزند و پيروان «هرا»، عشق شاهي ميجويند و همچنين ... «فدروس 95»
ولي از نظر وي، دستمايه اصلي عاشقي، زهد و فضيلت است. «فدروس 95» و منظور غائي عشق واقعي در نظر افلاطون، بهرهمندي جسماني نيست بلكه پاك ساختن روح و بالابردن آن به مقام خدائي است. «فدروس ص98»
ـ مولوی و افلاطون معتقدند عشق "مصلحت بين" نیست، با اين تفاوت كه مولوي عقل را "مصلحت بين" ميداند و معتقد است كه عقل پيش از برداشتن هرگام، سود و زيان آن را ميسنجد. ( مثنوي، چاپ نيكلسون، دفتر ششم، ابيات 1967ـ1966)
به گفته مولوي چشم عقل، دوبين است و آنچه را كه در واقع يكي است "دو" مي بيند. تحليل عقلاني، واقعيت را به دو بخش تقسيم ميكند و آن گاه نميداند كه چگونه آن دو را با هم يكي كند. عشق كه اصل وحدت است بالاتر از عقل قرار ميگيرد. عقل تفرقه و جدايي مياندازد، حال آن كه عشق، نامتجانس را پيوند ميدهد و جذب ميكند و آن را با خود متجانس ميسازد. ( مثنوي، نيكلسون، دفتر ششم، بيت 2034)
افلاطون می گوید:نوعي ديوانگي هست كه هديه خدايان است و سرچشمه همه نيكي هايي كه خدايان براي آدميان مي فرستند. چه الهام يافتن از غيب هم نوعي ديوانگي است و... «فدروس ، ص 133»
مولوي همين مفهوم را به زباني ديگر بيان ميكند. او ميگويد كه جمال تامّ و ابدي از آن خداست و هر آن چيزي كه در عالم ظاهر زيباست تنها پرتو گذرايي از جمال ابدي خداست و پيوندش با خدا همچون پيوند نور آفتاب است با آفتاب.
بنابراين عشق نبايد به هر چيز زيبا كه نوري موقّت دارد، بسنده كند بلكه از ظاهر بايد بگذرد و به اصل و منشأ ذاتي همه زيباييها برسد. ( همان منبع، بيت 548)
آزمودم عقل دور انديش را
بعد از اين ديوانه خوانم خويش را
اوست ديوانه كه ديوانه نشد
اين عسس را ديد و درخانه نشد
ـ عشق يكي از اصول اتحاد و فناست و اساسا ًهمه ملکول های جهان، به عشق بهم پیوند خورده اند.
عشــق نانِ مرده را مي جان كند
جان كه فاني بود جاويــــدان كند ( همان منبع، دفتر پنجم، ابيات 2014ـ2012)
ـ اين عشق به منزلة يكي از اصول تكوين عالم، منشأ و مبدأ حيات است وعلت آفرینش.
گرنبودي عشق، هستي كي بُدي
كي زدي نان بر تو و تو كي شدي (همان منبع، بيت 2012)
پس چه باشد عشق؟ درياي عدم
در شكسته عقل را آنجا قدم…
كاشكـــي هستي زباني داشتي
تا زهستان پـــردهها برداشتي ( مثنوي، نيکلسون، دفتر سوم، ابيات4727ـ4725 و 4723)
درمحاوره ديوتيما با سقراط نيز شاهد چنين بياني هستيم كه «پس اي سقراط مي بيني عشق چنانكه پنداشتهاي تنها عشق به زيبايي نيست. گفتم پس ديگر چيست؟ گفت عشق به ايجاد وآفرينش در زيبايي. ... عشق، جاوداني و بقاست. «ميهماني، صص 332-331»
امّا به رغم همه اين شباهتها فرقهائی است ميان تصورات مولوي و افلاطون از ماهيت و نقش عشق. افلاطون به اين اعتبار كه به امكان شناختِ زمينه وجود از طريق عقل نظري اعتقاد داشت، عقلگرا بود.
«...آري موضوع سخن ما حقيقت است و بايد حقيقت را گفت: در وادي آسمان، حقيقتي است كه دانش واقعي در پي شناختن آن است. اين وجود حقيقي ، بي رنگ، بي بو و بي شكل است. آن را نتوان سود و به ديده اش نتوان ديد. تنها خرد آسمانی كه ناخداي نفس است برآن راه تواند يافت.... » «فدروس ص 139»
بهرحال عقيده كلي آن است كه مشكل است خود افلاطون را عارف بخوانيم چه وسيله درك حقيقت براي او همانست كه براي ارسطو بود يعني عقل و از وحدت وجود و فناي في الله در رساله مهماني اثري نيست. «ميهماني ص 272»
مولوي خلاف افلاطون پاي بند عقل نيست. در مكتب اونسبت مرتبة عقل و عشق وارونه است. به عقيدة او شناخت بنياد وجود از طريق عقل نظري ميسر نيست. مقوله هاي خِرَد به حكم طبيعت و ماهیت خود از دريافت واقعيت نهايي وجوهر يگانه وجود عاجزند. عقل در نظر مولوي، چراغ و هادي است نه مقصود كه عقل، انسان را تا به درگاه ميكشاند و عشق تا به بارگاه ميرساند.
پاي استدلاليان چوبــين بـــــود
پاي چوبين سخت بيتمكين بود
او معتقد است: جوهر الهي و طبيعت روح انساني وراي عقلاند.
افلاطون نیزگوید:از راه عشق است كه كار پيامبران و كاهنان و قرباني ها و فديه ها به مقصود مي رسد زيرا خداوند با مردمان آميزش ندارد و از راه عشق است كه بين خدايان و آدميان درخواب يا بيداري ايجادِ رابطه مي شود و علمي كه به اين حقيقت پيبرد روحاني است..«ميهماني ص 324- 325»
-مولوي اصل رشد و تكامل را از راه نيروي آلي جذب و کشش می داند.
هرچه جزعشقست شد مأكول عشق
دوجهان يك دانه پيش نولِ عشق (همان منبع، دفتر پنجم، بيت 2726)
چنين بياني در نزد افلاطون چنین است « ... و چون عشق زائيده شد از بركت قدمش صلح و صفا فرما نروا گرديد.
از نظر مولوی حيات از جهت بداهت وحضوري بودنش، فقط در خورِآن است كه تجربه شود و احساس گردد نه آن كه وصف شود. تحليل حيات، نوعي كالبد شكافي پس از مرگ است.«عرفان مولوي، دكتر خليفه عبدالحكيم، ص58»
بخصوص در دو رساله «فدروس» و «ميهماني» افلاطون، عشق مقامي ارجمند دارد اما همدوش حكمت است و به بياني بهتر، عشق و حكمت مكمل هم و دو روي مختلف كوشش و سلوك آدمي براي رسيدن به حقيقت اند . بين اين دو، تعارض نيست.«فدروس ص 135»
امامولوی،عشق حقیقی و معشوق حقیقی را عین خرد می داند.
آنچه معشوقست صورت نيست آن
خواه عشق اين جهان خواه آن جهان ( همان منبع، دفتر دوم، بيت703)
- هردو معتقدند:عشق را نمي توان با احساس نفساني جسماني لذت و درد، يكي دانست، عشق از مقوله و احساس ديگري است.
دل كه او بستهي غم و خنديدنست
تو مگــو كــو لايق آن ديدنست ( همان منبع، دفتر اول، بيت 1791)
عاشقـي زين هردو حالت برترست
بيبهار و بيخزان سبز و ترست ( همان منبع، دفتر اول، بيت 1794)
از نظر مولوی اين احساس كيهاني، خود جوهر دين است.
كسب دين عشقست و جذب اندرون
قابليت نورِ حق دان اي حرون ( همان منبع، دفتر دوم بيت 2601)
خرد نظري به اين احساس منجر نميشود.
آزمــــودم عقل دور انديش را بعد از اين ديوانـــه سازم خويش را
( مثنوي، نيكلسون، دفتر دوم، بيت 2332)
مولوي هيچگاه از بازگفتن اين موضوع خسته نميشود كه نه از اين شهود ميتوان خبر داد و نه آن را ميتوان آموخت. عقل و اخلاق شايد به تحقق آن ياري كنند اما مولوي آشكارا عشق را بيرون از علم و حرفه ميشمارد. او چون اين شهود را مقصود واقعي دين ميداند، يك لحظه آن را با هزار سال عبادت خالصانه به درگاه خدا سودا نميكند.
براي بيان رابطة ميان اين شهود با خرد، مولوي داستان آدم و ابليس در قرآن را آورده که بسیار بلند است ( مثنوي، نيكلسون، دفتر چهارم، بيت 1402)
خلاصه آن اینستکه ابليس تجسم عقل واقع گراست و حال آنكه جوهر، آدم عشق به كمال است. آدم و شيطان هر دو مرتكب گناه شدند. آدم به ارتكاب گناه به اختيار خويش اعتراف كرد و خواستار آمرزش شد اما شيطان گناه خويش را به خدا نسبت داد. (سوره الأعراف، آيه 23)،
در نظر مولوي، جنبة شهودي انسان، او را موجودي كامل و مختار معرفي ميكند. بر اين اساس مولوي، جوهر انسان را اتحاد عشق و اختيار مي داند و معتقد است بايد قلب خويش را پايگاه ايمان و اعتقاد و اخلاص ساخت «عرفان مولوي، دكتر خليفه عبدالحكيم، ص67»
او حتي در تلاطم ناراحتيها به نيايش و سرودن نغمه هاي دلكش توحيد و شكر سرگرم بود و چشمه فياض وصول به حقيقت را،همان عشق و محبت مي دانست.« به دنبال آفتاب از قونيه تا دمشق، عطاءا.. تدين، ص109»
با جملاتی از این دو حکیم، سخن را به پایان می برم.
مولوی:عشق از تجليات الهي است، اساس هستي است، شور حيات سرمدي است، سازنده و مايه آباداني است و انسانها را به نزديكي و صفا و صميميت و وحدت سوق ميدهد. انسان عاشق، راه صلح و صفا ميپويد، مداح عظمت الهي است، به دوستانش، به پيامبرش، به ايمانش افتخار ميكند. «به دنبال آفتاب از قونيه تا دمشق، عطاءا.. تدين، ص110»
اگرچه مستي عشقم خراب است ولي
اساس هستي من زين خراب،آباد است
وافلاطون در پايان رساله فدروس( ص 204) چنين دعا مي كند «اي خداي گراميِ من ، واي خدايان ديگر كه در اين مكان هستيد، مرا آن نيرو دهيد كه زيبايي درون كسب كنم و برون را چنان كنيد كه با درون سازگار باشد. چنان كنيد كه جاه و مال را در خردمندي ببينم و از سيم و زر جهان به من چنان دهيد كه پرهيزكاران را بدان نياز است و بار آن را توانند كشيد.
رایزنی علمی و فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران.آتن

° عضو هيأت علمي دانشگاه تهران . گروه فلسفه و كلام اسلامی